Menu

آب و آتش ـ اشک و آه

ز آتش عشقی فروزان، دل به دوزخ ماندم
شعله ور تر می شود چشم ار که اشک افشاندم

 

رنجشی دارم که بسیار است و نتوان باز گفت
بسکه ناهنجاری معشوق می رنجاندم

 

خواستم راضی به دیدارم شود اما نشد
جای پاسخ با سکوت خویش از خود راندم

 

با تناوب ز آه و اشکم می شود تن گرم و سرد
این دو بر آب و بر آتش روز شب بنشاندم

 

پیکرم دیگر ندارد بیش از این تاب و توان
با طناب هجر، دهر از بس به هم تاباندم

 

پلک ها افتاده روی چشم بیدارم مدام
رغم میلم، دهر با معجون غم خواباندم

 

شرح حال خویش را با هر که گویم در جواب
زآن نگاه سرد دریابم که نادان داندم

 

سیر از این دنیا (جلالی) باشم و شادان شوم
گر که عزرائیل زین دنیا به عقبا خواندم

 

یزد ـ ۹۶/۱۱/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *