غمش نهاده ز دوری یار پای به دل
گرفته جای چنان مالک سرای به دل
نگارم ار نرساند به من پیام، رسد
هزار آه به لب صد هزار وای به دل
خیال و فکر فراقش به دل نمی گنجد
ز بس که فکر وصالش گرفته جای به دل
نخفته دیده و بی حال گشته تا دیده ست
نشسته حالت آن چشم سرمه سای به دل
کسی به داد دل ما نمی رسد ای وای
رسد مگر که ز فرط غمش خدای به دل
قرین غم بود این طفل دل، به بیداری
رود به خواب، رسد گر که لای لای به دل
امید آنکه (جلالی)، رسد ز جانب یار
به گوش هوش نوای دل ربای به دل
یزد ـ ۹۶/۱۱/۱۶
