Menu

احوال دل

غمش نهاده ز دوری یار پای به دل
گرفته جای چنان مالک سرای به دل

 

نگارم ار نرساند به من پیام، رسد
هزار آه به لب صد هزار وای به دل

 

خیال و فکر فراقش به دل نمی گنجد
ز بس که فکر وصالش گرفته جای به دل

 

نخفته دیده و بی حال گشته تا دیده ست
نشسته حالت آن چشم سرمه سای به دل

 

کسی به داد دل ما نمی رسد ای وای
رسد مگر که ز فرط غمش خدای به دل

 

قرین غم بود این طفل دل، به بیداری
رود به خواب، رسد گر که لای لای به دل

 

امید آنکه (جلالی)، رسد ز جانب یار
به گوش هوش نوای دل ربای به دل

 

یزد ـ ۹۶/۱۱/۱۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *