ز فرط باده به رو خفته و عرق ریزم
چنانکه می نتوانم ز جای برخیزم
چو نیک و بد نتوانم دهم ز هم تشخیص
ز فرط مستی، از اعمال بد نپرهیزم
زبان به حالت مستی به شعر سازم باز
چرا که کام ز جام شراب لبریزم
صدای من شده آهسته در دهانم و کُند
نگشته بانگ به حنجر، چو خنجر تیزم
کس ار طلب کند از من کمک چو نتوانم
کنم، خجل شوم از بس ندار و بی چیزم
به سان لولوی خرمن و یا به قول دگر
به عین شکل مترسک به کشت جالیزم
صریح الهجه (جلالی) بود به شعر و غزل
سلیقه ام شده غربال و پاک میبزم
یزد ـ ۹۶/۱۱/۲۲
