گذار آن نکو رو بر سر کویم نمی افتد
نگاه آن سیه مو بر سر و رویم نمی افتد
چرا؟ با آنکه ذوق شعر دارد دلبرم دیگر
به فکر اینکه در گفتار با اویم نمی افتد
به دنبال فراموشی و خاموشی بود ذهنش
به یاد ذهن بیدار و سخنگویم نمی افتد
گرش روزی به حال قهر او را در گذر بینم
نگاهم بر نگاه یار ترسویم نمی افتد
ز خشمش، تا به بیند، چشمش ار افتاد بر چشمم
گره از فرجه محراب ابرویم نمی افتد
تلافی میکنم من بازی لجبازی او را
گذارم بر مسیر راه رهپویم نمی افتد
(جلالی)، محو سازم مدح او تا مطمئن گردم
نگاهش بر سخن های ثنا جویم نمی افتد
یزد ـ ۹۶/۱۱/۲۳
