از خشم نگاه چشم مستی
خوردم عجب از نگه شکستی
انداخت مرا ز اوج رفعت
چشمی، به حضیض گود و پستی
در بند غمم ز درد و دوری
امید که تا شود گسستی
یار ار گسلد شود دلم شاد
شایسته بود به ناز شستی
گر کرد ز لطف بند دل باز
بی هیچ شروط و بند و بستی
با آن بت دلنواز گردم
سرگرم به کار بت پرستی
برخاست ز دل چو غم (جلالی)
دل شاد کنیم با نشستی
یزد ـ ۹۶/۱۱/۲۶
