Menu

خشم چشم

از خشم نگاه چشم مستی
خوردم عجب از نگه شکستی

 

انداخت مرا ز اوج رفعت
چشمی، به حضیض گود و پستی

 

در بند غمم ز درد و دوری
امید که تا شود گسستی

 

یار ار گسلد شود دلم شاد
شایسته بود به ناز شستی

 

گر کرد ز لطف بند دل باز
بی هیچ شروط و بند و بستی

 

با آن بت دلنواز گردم
سرگرم به کار بت پرستی

 

برخاست ز دل چو غم (جلالی)
دل شاد کنیم با نشستی

 

یزد ـ ۹۶/۱۱/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *