نقشی شگفت دست طبیعت کشیده است
نقشی که برترین اثر است و پدیده است
نقاش روزگار در این طرفه نقش خویش
ارواح مختلف متفاوت دمیده است
ارواح رهسپار کمالند و چشم دهر
برتر ز ذات کامل انسان ندیده است
خالق به پیکر و تن مخلوق برترین
تن پوشی از لباس تجسّس بریده است
بدبخت و بی نصیب ز مخلوق آنکه او
در کوره راه جهل ز غفلت چمیده است
بسته است دستهای تجسس به بند و هم
در زیر بار جهل چو دالی خمیده است
گوینده و مفسر این نقش برترین
کاین نظم را ز فکرت خویش آفریده است
پرسی گرش ز حال (جلالی) به پاسخت
گوید ز دست پخت تجسّس چشیده است
یزد ـ ۹۶/۱۲/۱
