Menu

یار ستمگر

ای دل، ستم ز یار ستمگر ندیده گیر
ای چشم، خشم دیده دلبر ندیده گیر

 

یک روز چونکه از چهل خم نمانده است
از باده گهر تهی شده ساغر ندیده گیر

 

بشنو نوای بلبل و منگر به شاخسار
گر غنچه شد شکفته و پرپر ندیده گیر

 

نرگس نگر که مشک فشاند به پای سرو
گر بی بر است سرو و صنوبر ندیده گیر

 

زلف نگار را که سرازیر شانه است
نبود اگر که بر سرش افسر ندیده گیر

 

گر قطع گشته اشک و بود خشک گونه ها
ترفند دیده است تو دیگر ندیده گیر

 

کفران نعمت است که دلدار می کند
او را (جلالی) عفو و ز کافر ندیده گیر

 

یزد ـ ۹۶/۱۲/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *