ای دل، ستم ز یار ستمگر ندیده گیر
ای چشم، خشم دیده دلبر ندیده گیر
یک روز چونکه از چهل خم نمانده است
از باده گهر تهی شده ساغر ندیده گیر
بشنو نوای بلبل و منگر به شاخسار
گر غنچه شد شکفته و پرپر ندیده گیر
نرگس نگر که مشک فشاند به پای سرو
گر بی بر است سرو و صنوبر ندیده گیر
زلف نگار را که سرازیر شانه است
نبود اگر که بر سرش افسر ندیده گیر
گر قطع گشته اشک و بود خشک گونه ها
ترفند دیده است تو دیگر ندیده گیر
کفران نعمت است که دلدار می کند
او را (جلالی) عفو و ز کافر ندیده گیر
یزد ـ ۹۶/۱۲/۵
