دلارامم که رام و دل پسند است
میان باریک و بالایش بلند است
ز کم و کیف عشاقش زبانم
بود الکن که گوید چون و چند است
چو من در شهر عشاقش زیادند
ز بس گرمست و گیرا و لوند است
شکر می ریزد از لعل لبانش
ز شیرینی بیانش رشک قند است
به راهش راه بندانست زیرا
فراوان مستطیل و مستمند است
سرم از فرط سودایش به سردرد:
دلم در بند گیسویش به بند است
(جلالی) چشم دل را باز دارد
دو گوشش بسته بر هر وعظ و پند است
یزد ـ ۹۶/۱۲/۹
