به قهر رفت و به تعریف خود زبانم بست
گشوده بود در مدحش و دکانم بست
زبان از گله بازش، تن از توان انداخت
در امید وصالش به روی جانم بست
به سان گنگ، گلوگیر شد زبان در کام
ز فرط غصه، غمش راه بر فغانم بست
برای داد زدن باز بود لب اما
نوار صبر بر آن دل، چو دیدگانم بست
به روز چشم من از فرط غم به هم نرسید
بر آن فشار محن خواب بر شبانم بست
فراق یار به کام و لبم از آن پس شعر
چو غنچه، تنگ ره باز نغمه خوانم بست
ز قهر و رفتن بی موردی (جلالی) باز
در ضمیر سخن سنج نکته دانم بست
یزد ـ ۹۷/۰۱/۱۹
