سیه چشمی، بود یارم، شوم قربان چشمانش
سیه تر از دو چشم او بود گیسوی افشانش
ردیف عاج دندانهای او دایم بود پیدا
که باشد باز چون گل، غنچه لبهای خندانش
ز رفتار رقیبی سوگمندم، چونکه او دایم
سیه چشم مرا چون پاسبان باشد نگهبانش
دلم خواهد رقیبم را یکی از شهر بر باید
به بندد پایش آنگه سر دهد اندر بیابانش
ز شوق وصل بی تابم، که می تابد به من دایم
گه دیدار، نور چهره اش از ماه تابانش
نوای گرم و نرم بانگ آوایش به گوش آید
به هنگام غزلخوانی، گهی شبها ز ایوانش
مرا هر چند گاهی در مسیر راه می بیند
ز ابلاغ سلامی بیش نبود میل چندانش
(جلالی) راست در دل درد دلهائی ز قهروئی
که جز صبر فراوان و تحمل نیست درمانش
یزد ـ ۹۷/۰۱/۲۲
