Menu

ماه ناپیدا

ای آنکه چهره تو نمودار گلشن است
چشمم به دیدن گل روی تو روشن است

 

چون ماه زیر ابری و پیدا نمی شوی
دیدارت آرزوی دل و دیده من است

 

سود از سرود گفتن و خواندن برای تو
هرگز نبرده ام که چنان ناله کردن است

 

پیراهن از تنم به در آرم که بنگرند:
مردم که همچنان نی خشکی مرا تن است

 

ای کاش ناله ام برساند به گوش تو:
روزی نسیم چون که زبان من الکن است

 

جانم به لب رسیده و تن در تب است و تاب
با رنج و ریش، خویشتن از ریشه کندن است

 

بر سر زند دو دست (جلالی) و پای او
پیوسته روی به سوی تو راهی برزن است

 

• غزل فارسی سره
یزد ـ ۹۷/۰۱/۲۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *