گرم نگاه بر آن زلف و پیچ و تاب افتد
دلم به شور و دهان و لبم به آب افتد
ز فرط شوق زمین گیر گردم از شادی
و یا چو آهوی لنگی که از شتاب افتد
برای دیدن او در نبود او همه شب
نگه به عکس شریفش درون قاب افتد
اگر به قامت گیرای او نگاه کنم
چنان بود که به خم شراب ناب افتد
ز رطب و یابس و لاطائلات واعظ شهر
دو گوش کر شود و دیده ها به خواب افتد
به اعتراض چو ماری به خویش می پیچد
از انتقاد، اگر گیر نکته یاب افتد
به رغم خطبه واعظ، چه خوش بود که دلم
به یک اشاره دلبر به التهاب افتد
بگویمش به ادب گر برهنه بود سرش
به فکر مقنعه و پوشش حجاب افتد
یزد ـ ۹۷/۰۲/۳
