Menu

محبوبِ فراری

کس ندانست در این شهر چه آمد به سرش
که برون رفت و ندارند کسانش خبرش

 

نیست در دور و بری هاش دماغی و دلی
نیست چون آن مَهِ شیرین سخن و شور و شرش

 

چشم ما هم شده از خیرگی و دیدِ مدام
تیره، بس دوخته شد بیهده بر بام و درش

 

هرچه خواندیم به نام از ره آواز او را
هیچ نشنید، به ما نیست چو آن گوش کرش

 

تلخ کامیم ز خاموشی اش از او سخنی
نشنیدیم دگر از لب شیر و شکرش

 

مرغ دل خسته شد از بس به لب بام امید
دیده را باز و به هم بست عبث بال و پرش

 

دوستانش نشناسند (جلالی) را حال
بس دگرگون بودش حال، ببینند گرش

 

یزد ـ ۹۷/۰۲/۱۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *