کس ندانست در این شهر چه آمد به سرش
که برون رفت و ندارند کسانش خبرش
نیست در دور و بری هاش دماغی و دلی
نیست چون آن مَهِ شیرین سخن و شور و شرش
چشم ما هم شده از خیرگی و دیدِ مدام
تیره، بس دوخته شد بیهده بر بام و درش
هرچه خواندیم به نام از ره آواز او را
هیچ نشنید، به ما نیست چو آن گوش کرش
تلخ کامیم ز خاموشی اش از او سخنی
نشنیدیم دگر از لب شیر و شکرش
مرغ دل خسته شد از بس به لب بام امید
دیده را باز و به هم بست عبث بال و پرش
دوستانش نشناسند (جلالی) را حال
بس دگرگون بودش حال، ببینند گرش
یزد ـ ۹۷/۰۲/۱۵
