Menu

خورشید بخت

دیگر کسی به خانه ما، در نمی زند
مرغ شعف به بام سرا، پر نمی زند

 

در شام هجر خفته به خلوت ز غم مدام
یک پا کسی به دیدن ما، سر نمی زند

 

دست زمانه، سنگ ستم می پراکند
بیچاره من، به جز منِ مضطر نمی زند

 

غیر از دو دست و پنجه لرزان من به جام
دستی دگر نباشد و ساغر نمی زند

 

با ز جفا که پنجه بازش مرا به دل
بند است از چه بر دل دیگر نمی زند

 

همواره دست مست ستمگر به خنجر است
بر غیر، جز به ما و به حنجر نمی زند

 

خورشید و ماه بخت (جلالی) ز کوه سر
غافل مشو، از آنکه مکرّر نمی زند

 

یزد ـ ۹۷/۰۲/۱۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *