دیگر کسی به خانه ما، در نمی زند
مرغ شعف به بام سرا، پر نمی زند
در شام هجر خفته به خلوت ز غم مدام
یک پا کسی به دیدن ما، سر نمی زند
دست زمانه، سنگ ستم می پراکند
بیچاره من، به جز منِ مضطر نمی زند
غیر از دو دست و پنجه لرزان من به جام
دستی دگر نباشد و ساغر نمی زند
با ز جفا که پنجه بازش مرا به دل
بند است از چه بر دل دیگر نمی زند
همواره دست مست ستمگر به خنجر است
بر غیر، جز به ما و به حنجر نمی زند
خورشید و ماه بخت (جلالی) ز کوه سر
غافل مشو، از آنکه مکرّر نمی زند
یزد ـ ۹۷/۰۲/۱۶
