در سر دگر هوای نگاری نمانده است
در پهنه کویر شکاری نمانده است
مویم سفید گشت ز بخت سیاه و ریخت
بر فرق طاس، رشته تاری نمانده است
مال و منال در ره بیهوده خرج شد
در دار، هیچ دار و نداری نمانده است
نشکفته ریخت غنچه به پای درخت و حال
بر شاخسار باغ هزاری نمانده است
خیل حسود و دشمن و حسرت خوران کنون
جمعند و مانده در بر و یاری نمانده است
ما را کمر خم است به زیر فشار خرج
دیگر بر آن مجال فشاری نمانده است
هر کار بود تا که شود راست، کرده ایم
بهر کمر (جلالی) و کاری نمانده است
یزد ـ ۹۷/۰۲/۲۱
