دیگر کسی به خانه من سر نمی کشد
سر می کشید دلبر و دیگر نمی کشد
در بحر هجر غرق و فرو رفته ام، مرا
دستی ز منجلاب فراتر نمی کشد
تنها به صرف باده ام و هم پیاله ای
نبود کنون کنارم و ساغر نمی کشد
خواب و خیال بود وصال پری رخی
در خواب هم نیاید و در بر نمی کشد
نکبت نگر کبوتر هم آشیان من
آنهم به بام خانه من پر نمی کشد
قحط الرجال آمر معروف گشته است
کارم به جز به ناهی منکر نمی کشد
آه دل (جلالی) بی چاره خویش را
در گوشهای بسته دلبر نمی کشد
یزد ـ ۹۷/۰۲/۲۴
