Menu

بی‌کس و کاران

از شیشه‌های پنجره بسته دری
بینم نشسته بر لب بامم کبوتری

 

تنها چو من نشسته و چشمش بر آسمان
در انتظار آمدن جفت و همسری

 

گاهی در آن محوطه پرواز می کند
نی همچو من نشسته بی یار و یاوری

 

دلبر اگر به وعده و بر عهد خود بود
پابند، زندگیست پر از شوری و شری

 

ور نه حیات حالت جان کندن است در
گوشه ای و منتظر مرگ مضطری

 

داروی درد بی کس و کاران، درون خم
باشد، برای مضطر از آن نیز ساغری

 

کاری دگر به فکر (جلالی) نمی رسد
گوئید اگر که هست به من، کار دیگری

 

یزد ـ ۹۷/۰۳/۱۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *