از شیشههای پنجره بسته دری
بینم نشسته بر لب بامم کبوتری
تنها چو من نشسته و چشمش بر آسمان
در انتظار آمدن جفت و همسری
گاهی در آن محوطه پرواز می کند
نی همچو من نشسته بی یار و یاوری
دلبر اگر به وعده و بر عهد خود بود
پابند، زندگیست پر از شوری و شری
ور نه حیات حالت جان کندن است در
گوشه ای و منتظر مرگ مضطری
داروی درد بی کس و کاران، درون خم
باشد، برای مضطر از آن نیز ساغری
کاری دگر به فکر (جلالی) نمی رسد
گوئید اگر که هست به من، کار دیگری
یزد ـ ۹۷/۰۳/۱۴
