Menu

عاشقی و انتظار!

مرا به باغ چنان بلبل آشیانه نبود
تنم مقیم قفس بود و آب و دانه نبود

 

به شانه بار فراق نگار بود ولی
ز اعتنا و وصالش به دل نشانه نبود

 

به هر دو باب سرایش زدم دو حلقه به در
سری برون نشد انگار او به خانه نبود

 

به شانه بود پریشان در آخرین دیدار
دو زلف و هیچ نشانی در آن ز شانه نبود

 

فراق یار ز سنگین دلیش بود، افسوس!
سبک سریش نمی بود و زیرکانه نبود

 

شرار عشق من افسوس! می کشید ز دل
زبانه دایم و این آتشم فسانه نبود

 

به کار عاشقی و صبر و انتظار مدام
کسی به سان (جلالی) در این زمانه نبود

 

ده بالای یزد ـ ۹۷/۰۴/۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *