| ۱- | ای صبا نِکهتی از کوی فلانی به من آر |
| زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر | |
| ۲- | قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مُراد |
| یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر | |
| ۳- | در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است |
| ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر | |
| ۴- | در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم |
| ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر | |
| ۵- | منکران را هم ازین می دو سه ساغر بچشان |
| وگر ایشان نستانند روانی به من آر | |
| ۶- | ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن |
| یا ز دیوان قضا خطّ امانی به من آر | |
| ۷- | دلم از دست بشد دوش چو حافظ میگفت |
| ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر | |
معاني لغات غزل (۲۳۹)
نِكهَت: بوي خوش.
فلاني:يك فلان ( با ياء وحدت)، كسي ، اين كلمه به حكم ضرورت شعري آمده و مقصود شاه زين العابدين فرزند شاه شجاع و شاه متواري وقت است.
اكسير:جوهري كه كيمياگران در صدد كشف آن بودند تا با زدن به فلزات ارزان مانند مس آن را به طلا تبديل كنند.
اكسير مراد:اكسير حصول مقصود.
كمينگاه نظر: گوشه و مخفيگاهي كه از آنجا دزديده مي توان جايي را زير نظر داشت.
تازه جواني: فلاني ، منظور شاه زين العابدين متواري است.
منكران:مقصود مخالفين شاه زين العابدين است كه او را لايق سلطنت در آن برهه از زمان كه تيمور قصد تصرف ايران را داشت نمي دانستند.
ديوان قضا: محكمه تعيين سرنوشت، جايي كه سرنوشت انسانها تعيين مي شود
خطّ امان:امان نامه، نامه يي كه اطمينان بخش زنده ماندن تا فردا باشد.
معاني ابيات غزل(۲۳۹)
(۱) اي باد صبا ، بوي خوشي از كوي شخصي به سوی من آر، از غم زار و نزار شده ام . بويي كه سبب آسايش روح و جان من است براي من بياور.
(۲) (اي بادصبا) سكه تقلبي بي ارزش دل ما را با اكسير مراد ، صاحب عيار كن يعني نشاني از خاك آستانه اقامت دوست براي من بياور.
(۳) در گوشه يي به قصد تماشاي آنچه مي گذرد كمين كرده ام و با دل خود در جنگ و جدالم( كه پايان كار از چه قرار است) از ابروي او كماني و از كرشمه او تيري براي من بياور .
(۴) در تنهايي و دوري غم دل پير شدم . از دست تازه جواني پياله شرابي براي من بياور.
(۵) به آنان كه منكرند نيز دو سه ساغر از اين مي بچشان و اگر آنها از گرفتن ، سرباز زنند هر چه زودتر براي من بيار.
(۶) اي ساقي خوشي وشادي امروز را به فردا مينداز يا از ديوان سرنوشت ، خط امان نامه زنده بودن تا فردا را براي من بياور.
(۷) ديشب هنگامي كه حافظ مي گفت اي باد صبا بوي خوشي از كوي فلاني به سوي من بياور دلم از دست رفت و بي اختيار شدم.
شرح ابيات غزل(۲۳۹)
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمّن مخبون مقصور
*
بر طبق روال سابق، شعرا كلماتي كه ياء وحدت منتهي مي شده با كلماتي كه ياء نسبت پايان مي پذيرد در شعر قافيه نمي كرده اند بنابراين منوال، كلمه فلاني را بايستي با ياء وحدت خواند . همچنين كلمه رواني را و در غير اين صورت بايد پذيرفت كه حافظ اين دو كلمه را ياء نسبت با ساير كلماتي كه باياء وحدت منتهي مي شود قافيه گرفته است و از آنجايي كه اين غزل در اواخر دوره شعر وشاعري يعني مرحله پيري حافظ سروده شده و نام ممدوح او يعني شاه زين العابدين در وزن شعر نمي نشسته به حكم ضرورت كلمه فلاني را به كار گرفته است.
موضوع از اين قرار است كه شاه زين العابدين فرزند و جانشين شاه شجاع به نامه تيمور كه از او خواسته بود تا به نام او حكومت كند پاسخ نداد و اين نامه را تيمور از آن جهت براي زين العابدين فرستاده بود كه شاه شجاع در وصيت نامه يي كه نوشته و براي تيمور فرستاده بود از آن مرد سخت چنين خواسته بودكه سلطنت فرزندش را به رسميت بشناسد و چون زين العابدين ازاينكار سر باز زد به ناچار تيمور به قصد براندازي او اقدام كرد و شاه يحيي را كه مزوّرانه با او ساخته و بيعت كرده بود بر شيراز مسلط ساخت و شاه زين العابدين متواري شد. حافظ كه نفرتي عجيب از تيمور و همچنين از شاه يحيي بخيل مزوّر و حيله گر در دل داشت در سر پيري ودرماندگي با نگاهي به مدعيان حكومت ، باز هم در دل ، جانب شاه متواري را مي گيرد و همانطور كه در اين غزل سروده مي فرمايد :
در كمينگاه نظر بادل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و كماني به من آر
يعني من دركناري نشسته و تماشاگر بازي روزگارم و در دل خود به اين نتيجه رسيده ام كه بازهم زين العابدّين بهتر از تيمور است وبه همين سبب در بيت بعدي مي فرمايد اي باد صبا از همان شراب اميدوار كننده يي كه از آن تازه جوان يعني شاه زين العابدين براي من مي آوري چند پيمانه را هم به مخالفين اين شاه متواري بچشان و اگر قبول نكردند آنها هم را به من بده .
آنچه جاي تأمل دارد اين است كه شاعر بي نظير در سر پيري و ناتواني و فقر ومسكنت بجاي آنكه راهي را كه به نفع زندگاني چند روزه اوست در پيش گيرد بازهم مصالح شهر و ديارش را از منافع خود برتر شمرده ، دست به قلم مي برد و در دوري شاه جوان متواري غزل مي گويد آيا ما در تاريخ ادبيات خود ديگر شاعري را به اين آزادگي و علو همت سراغ داريم؟
