Menu

پیری و تنهایی

کس نمی گیرد در این فصل بهار از ما سراغ
دلبران در گردش اطراف بستانند و باغ

 

چون بهار عمر ما رفته ست، کنج خانه ایم
فصل گل جای گلندامان بود در باغ و راغ

 

هم نشین و در کنار ما کتاب و دفتر است
تر کنیم از رطب و یابس هاش خشکّی دماغ

 

روز زیر پرتو خورشید و از گرمی آن
بهره می گیریم و شب از پرتو نور چراغ

 

در شب مهتاب چشم، ما بود روشن به ماه
گر نباشد ماه و باشد تیره شب چون پرّ زاغ

 

حال اگر باشد بُهاران، جای ما بالای بام
باشد و اندر زمستان زیر یک کرسیّ داغ

 

زود آید سر (جلالی) عمر و دیری نگذرد
در ره عقبا دلم گردد زِ درد و غم فراق

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۹/۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *