Menu

عاشق تهی‌دست

ای چشم دل سیاه تو مست از می است و مُل
وی زلف مشک فام تو خوشبوی تر زِ گل

 

دستم تهی زِ مال و منم عاشقی صدیق
پایم به راه وصل گرفتار بند و غل

 

فقر افتخار عاشق صادق بود نه ننگ
باشد کلام ختم رسولان بر آن تدُّل

 

(اَلفقر فخری) است همان نکته ای که من
کردم بیان به شعر خود از خاتم رُسُّل

 

باشد مرا ذخیره ای از صدق و راستی
از هر چه از ذخایر دنیا ز جزء و کل

 

با من بگو: فقیر صدیقی به سان من
از گودی فراق گذر می کند زِ پل؟

 

در انتظار پاسخ آری، (جلالی) است
گوشم بُوَد به زنگ، ترحّم نمای و قُل

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۹/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *