مستم مدام و معرکه برپا نمیکنم
شرب مدام دارم و حاشا نمیکنم
بر هم، لبان زمزمه گر را نهادهام
بیدار، و چشم بستهام و وا نمیکنم
خوابیده ام و لیک به پرواز، در خیال
در هفت آسمانم و پروا نمیکنم
سود و زیان و بیش و کمم نیست در عمل
نفعی نظر ندارم و سودا نمیکنم
گل را به سینه و دل سنگین زنم به باغ
بر خار تکیه کرده، به خارا نمیکنم
در پیش پای دوست کمر با قیام خم
خواهم نمود و سر سوی بالا نمیکنم
بخشم به عَمر وزید (جلالی) شراب ناب
فکر گناه و بخشش فردا نمیکنم
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۰/۲۸
