Menu

خوش عاقبت

سرم گرم است و سیمین ساق سرمستی به بر دارم
به دستم ساغر و ساز است و سودائی به سر دارم

 

سرودم بر لب و سازم زند آهنگ و من امشب
به پای شمع، در شرب شرابم، شور و شر دارم

 

دلارامی که چندی دور بود و من از این دوری
غمین بودم، کنون از دیدنش حظّ بصَر دارم

 

لبش می بوسم و در وصف او دارم غزل بر لب
گهی بسته‌ست و گه باز است و بر لب‌ها شکر دارم

 

اگر حور و پری آیند بهر دعوت جنّت
نه بینم، نشنوم، آن لحظه حال کور و کر دارم

 

شبم روشن تر از روز است و روی ماه رویی را
چو ماه چارده، در پیش رویم چون قمر دارم

 

من از حال و دل زاری که محروم است از دلبر
به خوبی، چون که چندی این چنین بودم خبر دارم

 

(جلالی) عمر باقی مانده را پایان برم با او
خوشم، خوش عاقبت، چون دیدۀ پایان نگردارم

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *