Menu

غزل شماره ۲۴۱

239

۱- روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
۲- ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
۳- زلف چون عنبر خامَش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
۴- سینه گو شعله آتشکده پارس بکُش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
۵- دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
۶- سعی نابرده درین راه به جایی نرسی
مُزد اگر می‌طلبی طاعتِ اُستاد ببر
۷- روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
۸- دوش می‌گفت به مژگان درازت بکُشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
۹- حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

 

معاني لغات غزل ( ۲۴۱)

 

وجود :هستي و خودي و در اصطلاح صوفيه وجود ، از ميان رفتن اوصاف خرد است بواسطه پنهان شدن اوصاف بشريت زيرا كه چون سلطان حق و حقيقت ظهور كند بشريت باقي نماند ( فرهنگ لغات عرفاني دكتر سجادي ) .

سوختگان : عاشقان سوخته دل ، ودر اصطلاح صوفيه : آنكه به مقام كمال عبوديت رسيده و متحقق به حق گشته است ( فرهنگ لغات عرفاني دكتر سجادي ).

خرمن سوختگان : خرمن وجود سوختگان .

بلا : مصيبت و گرفتاري و در اصطلاح صوفيه مراد از بلا ، امتحان دوستان است به انواع بلاها و بلا لباس اولياء و غذاي انبياء است ( فرهنگ لغات عرفاني دكتر سجادي ).

عنبر خام: عنبر خالص.

هيهات: بعيداست ميسر نمي شود.

خام طمع: كسي كه آرزوهاي نابجا در سر مي پرور اند، صاحب توقعات بي مورد.

آتشكده فارس : يكي از سه آتشكده طراز اول زرتشتيان كه در شهر استخر فارس بر پا و به عدم خاموشي نامبردار بوده است. (دكتر معين) .

دولت پير مغان : كنايه از دستگاه و خانقاه شيخ محمد تقي الدين دادا است كه در زمان حافظ در يزد داير و مشهور بوده و هنوز هم محل خانقاه و فبر شيخ دادا در محله شيخ داد يزد پابر جاست.

نفسي: لحظه يي

لحد : خاك گور ، نهانگاه گور.

نازكي خاطر يار : زود رنجي و قهر و غضبي كه در پي دارد.

 

معاني ابيات غزل (۲۴۱)

 

(۱) (اي سلطان حق و حقيقت ) نقاب از چهره بر گير و هستي و وجود خودم را از ياد من ببر و بگذار كه همه خرمن عاشقان سوخته دل را باد ببرد.

(۲) وقتي ما دل وديده خود را به دست طوفان محنت مشیّت سپرديم بگذار سيل غم بيايد و خانه مارا از بيخ و بن بر كند.

(۳) اي دل بي تجربه آزمند!اين موضوع را كه زلف همانند عنبر خالص او را چه كسي مي بويد و بعيد است كه اين آرزو براي كسي ميسر شود ، فراموش كن .

(۴) (و ) به سينه بگو كه شعله آتشكده فارس را ( شرمنده كردi) فرو نشاند و به ديده بگو كه آبروي دجله بغداد را ببرد .

(۵) خدا كند كه دستگاه پير مغان (خانقاه شيخ دادا در يزد) پابرجا باشد كه به جز آن چيزي اهميت ندارد . ديگران را بر اين گير كه بروند و نام و نشان مرا از ياد خود ببرند .

(۶) بي كوشش و همت ، در رسيدن به اين مقصود (دولت پير مغان ) به جايي و مقامي نمي رسي . اگر پاداش كار خود را را خواهاني ، از اين استاد فرمانبرداري كن .

(۷) (اي پير مغان ) به من این نويد را بده كه روز مردنم يك لحظه تو را خواهم ديد، پس از آن آسوده وبي خيال مرا به گور بفرست .

(۸) شب گذشته ( آن دوست نامهربان ) مي گفت كه با تيرهاي بلند مژگانم تو را خواهم كشت . خدواندا فكر ظلم و ستم را از ذهن او ( در حق من ) دور ساز.

(۹) حافظ! از زود رنجي آن دوست و پيامدهاي آن بيمناك باش . از پيش او دور شو و اين ناله و فريادها را با خود به جاي ديگر ببر.

 

شرح ابيات غزل (۲۴۱)

 

وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بحر غزل : رمل مثمّن مخبون محذوف

 

*

 

در فصل اول كتاب و در مبحث( چرا حافظ به يزد تبعيد شد ) در صفحه ۷۵ و ۷۶ به تفصيل دربارة اين غزل كه در آخرين فرجه هاي قبل از رفتن از شيراز به سوي يزد سروده شده صحبت شد و نظر خوانندگان محترم را بار ديگر بدان معطوف مي دارد آنچه لزوماً توضيح آن، سبب روشنتر شدن حالات و كيفيات روحي شاعر در آن زمان مي شود اين است كه از مفاد بيت هشتم اين غزل چنين بر مي آيد كه در آخرين تماسهاي بين شاه شجاع و حافظ (كه با واسطه يا بي واسطه انجام شده و اين بر مامعلوم نيست) حافظ مورد قهر و غضب شاه شجاع واقع شده ومؤكداً اطاعت از دستور رفتن به تبعيد از او خواسته و پيامدهاي نافرماني از آن را به او گوشزد شده است و از آنجا كه براي اين شاعر آزاده ديگر راهي به جز اطاعت از دستور باقي نمانده ، به ناچار اين غزل را مي سرايد. اما روي سخن او در اول اين غزل بر خلاف ساير غزلهايي كه در اين بابت سروده با شاه شجاع نيست و بيت اول و دوم كاملاً جنبه عرفاني داشته و حافظ با محبوب ازلي خود صحبت مي كند و اين بدان معناست كه من از محبوب دنيايي خود روي برگردانيده و به سوي تو بازگشته و همه چشم اميدم از اين به بعد به سوي توست .

 

پس از آن به حالت قهر و عصبانيت خطاب به خود ، در بيت سوم مي فرمايد كه ديگر اين همه در فكر اين مباش كه بعد از تو چه كسي در دستگاه شاه شجاع به او نزديك و مقرب درگاه او مي شود؟ و اين افكار بچه گانه را از سر بدركن و به سينه و ديده ات بگو كه با آه و اشك خود آتش آتشكده فارس را شرمنده و آبهاي دجله را بي آبرو كنند و در بيت پنجم ، چشم اميد خود را با خانقاه شيخ دادا مي دوزد كه دستگاهي پر رفت و آمد و محل تجمع عرفاي ساير بلاد بوده و روي سخن شاعر در ابيات ۵ و۶ و ۷ با مسئول اين خانقاه است . آنگاه در بيت هشتم ضمير كلام به شاه شجاع برگشته ودعا مي كند كه از شر غصب او در امان بوده باشد و در مقطع كلام ، اهميت اين تهديد را به خود ياد آورشده و تصميم خود را به خروج از شيراز و رفتن به سوي يزد بازگو مي كند.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *