معشوقه به ما نظر ندارد
از رغبت ما خبر ندارد
این رهرو سر به زیر خاموش
شوری زِ شعف به سر ندارد
دارد به کس ار تمایلی هم
لب بسته و شور و شر ندارد
تیر نگهش به دل نشیند
در سینه، دلم سپر ندارد
انداخته ام به پیشِ پایش
هر بار عریضه، بر ندارد
پاسخ ندهد سلام من را
عمدیست، چو گوش کر ندارد
با رمز و پیام در کند باز
چون حلقه و کوبه در ندارد
هر چند به سوی خانه رفتن
راه و گذر دگر ندارد
از جان گذرد (جلالی) ار دید
از کوچه ما گذر ندارد
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۴
