Menu

آتش جهل

هر گل که به شاخسار، باز است
صد دست به سوی آن دراز است

 

هر گل بدنی که ناز دارد
در وادی حسن یکه تاز است

 

هر عاشق اگر که یار با او
قهر است، به حال سوز و ساز است

 

محمود بود نهایت کار
آن را که ثناگر ایاز است

 

مجنون شود آخر و پشیمان
آن کس که اسیر حرص و آز است

 

واعظ نخورد می و یقیناً
در آتش جهل در گداز است

 

ای کاش زِ سجده بر ندارد
سر را زِ زمین چو در نماز است

 

بدبخت به روی خویش بسته ست
آن در که سوی بهشت باز است

 

از یمن پیاله ای (جلالی)
شب تا به سحر به خوابِ ناز است

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *