میهمان داشت دلارام و چه خوش دوشش بود
گرچه عهدی که به من داشت فراموشش بود
دست در دست یکی عاشق دلباخته داشت
گاه و بیگاه لبی بر لب خاموشش بود
دست شمشاد قدی بود به گرد کمری
و آن صنم نیز قدی سرو در آغوشش بود
ای خوش آن خواجه که بر یار کسان چشم نداشت
کله و حلقه حرمت به سر و گوشش بود
بود از یمن می و مستی آن غرق عرق
وز کساء یمنی نیز که بر دوشش بود
همچو خمّ می سرداب به تولید شراب
خشتی از خاک شکیبائی سرپوشش بود
صبر با حوصله می داشت مسلّط بر دل
نقش این هر دو، بر اندیشه مغشوشش بود
خوش به حال دل آن کس که بُد از غم آزاد
نه از اندوه و محن زادش و هم توشش بود
از خدا خواست (جلالی) که در آغوشش باد
آن گل اندام که یک روز قدح نوشش بود
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۱۵
