Menu

تاجرزاده زیبا

بنشسته بودم کناری، تا بینم آرایه او
ز آن سرو قد بر من افتاد، تا به سر سایۀ او

 

پیچیده بود او سراپا، سرو قدش را به چادر
هر چند از نازکی بود، مشهود در لایۀ او

 

وصل به هم بود آخر، با یکدگر خانه ما
او بود همسایه ما، ما نیز همسایۀ او

 

با مادرش حال او را، یک بار پرسیدم امّا
می گفت با من که باشد، نامادر و دایۀ او

 

با چشم عقلم نه امّا، با چشم سر دیدم او را
زیبائی مفرطش بود، در چهره سرمایۀ او

 

او را پدر بود تاجر، ما را پدر بود کاسب
بالاتر از من لذا بود، هم پایه و مایۀ او

 

باید (جلالی) نهد پا، از فرش بر کرسی عرش
شاید که او را رسد دست، بر کرسی پایۀ او

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۱۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *