شبی چو روز رقیب و چو زلف یار سیاه
نشسته بودم و بودم به بر گلی چون ماه
به دیده اشک روان داشت شمع و روشن روی
نگار خامش و بودش به نوع شمع نگاه
که ناگه آن لب خاموش شد به گفتن باز
به شکوه از ستم بخت تیره، خواه نخواه
چه گویمت زِ پریشانی خیالش و حال
هم از کشیدن آن گل زِ فرط حسرت آه
شگفت آمدم از شکوۀ بتی خوشبخت
که هیچ گاه نبودش چو من شباب، تباه
بگفتش زِ چه اندوهناکی ای مه روی
که من هر آینه می بینمت به حال رفاه
جواب داد: (جلالی) دلم زِ غم خون است
که بسته حصن حصینی عبث به رویم راه
بدان که عشق ندارد نیاز و نشناسد
رفاه ظاهر و نبود اسیر حشمت و جاه
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۲۳
