Menu

حصن حصین

شبی چو روز رقیب و چو زلف یار سیاه
نشسته بودم و بودم به بر گلی چون ماه

 

به دیده اشک روان داشت شمع و روشن روی
نگار خامش و بودش به نوع شمع نگاه

 

که ناگه آن لب خاموش شد به گفتن باز
به شکوه از ستم بخت تیره، خواه نخواه

 

چه گویمت زِ پریشانی خیالش و حال
هم از کشیدن آن گل زِ فرط حسرت آه

 

شگفت آمدم از شکوۀ بتی خوشبخت
که هیچ گاه نبودش چو من شباب، تباه

 

بگفتش زِ چه اندوهناکی ای مه روی
که من هر آینه می بینمت به حال رفاه

 

جواب داد: (جلالی) دلم زِ غم خون است
که بسته حصن حصینی عبث به رویم راه

 

بدان که عشق ندارد نیاز و نشناسد
رفاه ظاهر و نبود اسیر حشمت و جاه

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *