بس که زار و خسته ام از کثرت اَطوارها
چشم ها را بسته، رو گردانم از احرارها
جمعِ در جمع است اگر این جا قوافی، باک نیست
از ضرورت باشد و از کثرت اخبارها
راز احرارا دروغش فامش گردد عاقبت
باشد اندر پردۀ غیبت بسی اسرارها
قدرت اخیار مکتوم است پیش چشم خلق
لیک مشهود دست زور بازوی اشرارها
دفتر تاریخ را بگشای پیش روی خویش
تا به بینی زیر و روها، در همه ادوارها
تا به بینی ای بسا خشکیده شد گر یک درخت
سبز گردد بارِ دیگر از زمین اشجارها
بگذراند صابر از سر عاقبت شب های تار
چشم او روشن شود از پرتو انوارها
بر قمر دوزد (جلالی) بس به شب چشم امید
روز و شب دور سرش گردش کنند اقمارها
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۲۵
