بعد چندی غیاب و در به دری
در بغل داشت طفل خود پدری
چون سر طفل لخت و عریان بود
گریه می کرد و زار و نالان بود
پدر از روی میل و با دلِ شاد
کله خود به فرق طفل نهاد
یک عرق چین که در بساطش داشت
بر سر لخت و عور خویش گذاشت
طفلک آن دید و بس خوشش آمد
رَغم آن یک که بر سرش آمد
دست کرد و ربود از سر باب
در بغل می فشرد با تب و تاب
عابر حاضری که ناظر بود
می شنیدم بلند می فرمود
در بر مردکی کلاه گذار
طفلکی دیده شد کله بردار
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۱/۲۸
