دوش آن ماهِ زمینی که هوایش کردم
دیدمش در ره و دعوت به سرایش کردم
با زبان بازی بسیار دلش را بردم
گمره از لفظ خوش و هوش ربایش کردم
پا به پایش قدمی چند به همره رفتم
پنجه در زلف پریشان دو تایش کردم
آمد آن ماه جبین یکسره در حجره من
چه بسا قصّه که تعریف برایش کردم
اوّل او دست نمی داد که رویش بوسم
صبر بسیار بر آن ناز و ادایش کردم
پیرهن از تن و شلوار زِ پایش کم کم
به درآوردم و از رخت جدایش کردم
در پی ساعتی از بهره وری ز آن اندام
باز شلوار درآورده، به پایش کردم
بامدادان که هوا گشت (جلالی) روشن
راهی خانه به امّید خدایش کردم
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۲/۱
