آشنا تا لب خود با لب جامش کردم
تشنۀ جام می و شرب مدامش کردم
داشتم دلبر محبوبی و دور از من بود
تا بیاید به برم، دوش پیامش کردم
با تمنّای فراوان و دو صد وعد و وعید
دعوتش کردم و یک نامه به نامش کردم
چون که با باده کشان بود بد و بد می گفت:
متوسّل به قسم گشتم و خامش کردم
آمد آن دلبر و از آمدنش غرق عرق
شدم از شادی و خوشحال که رامش کردم
یک قناری به قفس داشتم، از خواهش او
در گشودم ز قفس راهیِ بامش کردم
شربت و می به هم آمیخته بودم قبلاً
با چنین حیله میِ ناب به کامش کردم
این چنین بود که آن ماهرخِ زهره جبین
را به نیرنگ و به تزویر به دامش کردم
آن شب او هیچ نفهمید (جلالی) با او
که چِها کردم و چون حسن ختامش کردم
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۲/۲
