Menu

حسن عاقبت و ملاقات

آشنا تا لب خود با لب جامش کردم
تشنۀ جام می و شرب مدامش کردم

 

داشتم دلبر محبوبی و دور از من بود
تا بیاید به برم، دوش پیامش کردم

 

با تمنّای فراوان و دو صد وعد و وعید
دعوتش کردم و یک نامه به نامش کردم

 

چون که با باده کشان بود بد و بد می گفت:
متوسّل به قسم گشتم و خامش کردم

 

آمد آن دلبر و از آمدنش غرق عرق
شدم از شادی و خوشحال که رامش کردم

 

یک قناری به قفس داشتم، از خواهش او
در گشودم ز قفس راهیِ بامش کردم

 

شربت و می به هم آمیخته بودم قبلاً
با چنین حیله میِ ناب به کامش کردم

 

این چنین بود که آن ماهرخِ زهره جبین
را به نیرنگ و به تزویر به دامش کردم

 

آن شب او هیچ نفهمید (جلالی) با او
که چِها کردم و چون حسن ختامش کردم

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۱۲/۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *