زدم زِ بس به در بسته، حلقه بر در مردم
چه گویمت که چه آورده ام بلا سر مردم
چه گویمت که زِ عشق مهی چِها نکشیدم!
چه رنج ها که کشیدم برای دختر مردم
مدام غم خورم و دلخورم از این که نیاید
مصیبتی که زِ هجران کشم، به باور مردم
زِ نقد هیچ نترسم، ولی شود کمرم خم
زِ بار غیبت و از طعنه مکرّر مردم
زِ تهمتی که به من میزنند در برِ یارم
عذاب می کشم، این است ظلم دیگر مردم
چو خنجری که رسد بر سواد مردم چشمم
به گوش، نیز بلا می رسد زِ حنجر مردم
خدا کند، سرِ نامردمان به سنگ (جلالی)
خورد، چو سنگ بپرانند سوی سنگر مردم
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۲/۱۰
