خبرم کن ای مسافر که بناست کی بیائی
که زِ دیده گشته سیلاب روان از این جدایی
دل دردمند تنگم، به هوای اشتیاقت
به درون سینه لرزد، شده مرغ دل هوائی
اگر از برم برفتی پی یار باوفاتر
چو منی، بدان که پیدا نکنی دگر فدائی
گر اسیر غیر گردی، به عذاب و زحمت افتی
زِ جفا و جور دشمن، به قبال بی وفائی
سخنت رسد به گوشم همه شب به خواب شب ها
به خیال خویش، پاسخ به ادب کنم ادائی
قفس فراق محصور نموده مرغ دل را
به عبث زند مرتّب شب و روز دست و پائی
به (جلالی) از ره لطف عنایتی که دارم
به تو، دیگران چنان من نکنند اعتنایی
یزد ـ ۱۳۹۵/۱۲/۲۱
