زِ سر هوشم ربود آواز شبگردِ غزل خوانی
دهم شرحش، کنون بشنو که شاید حال من دانی
زِ شور و شوق و سرمستی به دنیای دگر بودم
نوائی در دل شب از لبان نای شب خوانی
نوائی آتشین گفتار کز سوز درون دل
به گوش من رسید از حنجر شبگرد نالانی
چه گویم از فروغ بانگ و از تحریر آوازی
که در دل ها، چه ها می کرد در شب پرتوافشانی
میان روز هم آواز بلبل چون میانِ شب
ندارد همچو یک آواز خوش، در گوش همسانی
اگر بیدار مانی در دل شب تا زِ شبگردی
نوائی بشنوی، نبود تو را ای دوست نُقصانی
منم بیدار تا آواز شبگردی کند شادم
که اندوهِ (جلالی) را نبود و نیست پایانی
یزد ـ ۱۳۹۶/۱/۲۱
