اذان صبح چو شد پلک بسته باز و نظر
فتاد بر رخ آئینۀ سپید سحر
هنوز از اثر باده بود پژمان دل
هنوز بود زِ تأثیر باده خسته جگر
به گونه خورد نسیم شمال و شد عَزمم
برای دیدن دلبر به فکر سیر و سفر
زِ جای جستم و جُستم پیالۀ شب پیش
که نیم خورده کنارم نهاده بود و به بر
که ناگهان زِ درآمد درون گل اندامی
که داشت چهره زیبا به سانِ قرصِ قمر
رفیق حجره و گرمابه و گلستان بود
زِ ره رسیده و رو کرده سوی من یکسر
نشست با من و در صرف باده گشت شریک
از آن پیاله شب مانده در برِ بستر
از آنچه در پی آن رفت، لب فروبندم
که شرح واقعه باشد برای وقت دگر
کن احتیاط و بترس از ملامت واعظ
در این زمانه (جلالی) سخن گذار و گذر
یزد ـ ۱۳۹۶/۲/۷
