Menu

عاشق جیب

به راهی، زِ پشتِ سر آمد صدائی
که از رهروی بود و از کفش پائی

 

بدیدم یکی دختری ماه رو را
خِرامان و خوش صورت و خوش آدائی

 

سیه موی مَه روی ابروکمانی
به رُخ خال و بر گونه زلف دو تائی

 

سلامی نمودم، به جای جوابم
بگفت ای پسر جان تو اهل کجائی؟

 

بگفتم که اهلم، نه نااهل و باشم
یکی عاشق صادق باوفائی

 

تو حالا بگو کیستی ای عزیزم
اگر اهل حالی، اگر آشنائی

 

بگفتا منم عاشق جیب و آن هم
پر از سکّه و سیم و زر، بر قبائی

 

نبودم قبائی به بر، کنده بودم
که تا بهره گیرم زِ باد صبائی

 

چه گویم که او پول می خواست از من
نمی خواست یک عاشق جانفدائی

 

تبسم کنان رفت و گفتا نباشد
برِ عاشق مفلسم هیچ جائی

 

(جلالی) کنون است تنها و لیکن
به دل دارد امّید و دارد خدائی

 

یزد ـ ۱۳۹۶/۲/۲۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *