دیگر کسی به خانه ما سر نمیکشد
مرغی به سوی بام سراپر نمیکشد
دیگر کسی سراغ نمیگیرد و مرا
دستی زِ لطف و عاطفه در بر نمیکشد
در منجلاب بی کسیام در فروترین
یک آشنا مرا به فراتر نمیکشد
آن دلبری که روز و شبم در کنار بود
رفتهست و نیست در بر و ساغر نمیکشد
بر ما بسی بلا و ستم رفت و ای دریغ!
دستی دگر حسابِ ستمگر نمیکشد
امروز در نفس نفس افتاده ایم و عمر
تا باختر به جانب خاور نمیکشد
مرگ است ختم کار و (جلالی)ست باورش
دست از سر ضعیف و توانگر نمیکشد
یزد ـ ۱۳۹۶/۳/۱۱
