Menu

پایان عمر و تنهائی

دیگر کسی به خانه ما سر نمی‌کشد
مرغی به سوی بام سراپر نمی‌کشد

 

دیگر کسی سراغ نمی‌گیرد و مرا
دستی زِ لطف و عاطفه در بر نمی‌کشد

 

در منجلاب بی کسی‌ام در فروترین
یک آشنا مرا به فراتر نمی‌کشد

 

آن دلبری که روز و شبم در کنار بود
رفته‌ست و نیست در بر و ساغر نمی‌کشد

 

بر ما بسی بلا و ستم رفت و ای دریغ!
دستی دگر حسابِ ستمگر نمی‌کشد

 

امروز در نفس نفس افتاده ایم و عمر
تا باختر به جانب خاور نمی‌کشد

 

مرگ است ختم کار و (جلالی)ست باورش
دست از سر ضعیف و توانگر نمی‌کشد

 

یزد ـ ۱۳۹۶/۳/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *