Menu

نمی‌شود

جز وصل، درد هجر مداوا نمی‌شود
با قهر و با فراق مدارا نمی‌شود

 

از فرط غم کمر شده خم، پشتِ ما به بین
تا کوه را گمان نکنی، تا، نمی‌شود

 

درهم تنیده خیط معمّای عاشقی
بی اهتمام، حلّ معمّا نمی‌شود

 

در سینه سر سپرده و در خواب خوش فراق
رفته ست و با مجادله، برپا نمی‌شود

 

این خفته با مرارت و اندوه همدم است
همراه هر دو باشد و تنها نمی‌شود

 

چنگال بُغض بسته گلو را چنانکه راه
بهر نفس کشیدن من وا نمی‌شود

 

با سررسید عمر، زِ درد فراق چشم
بینای یار و دیدن فردا نمی‌شود

 

گویند دوستان به (جلالی) صبور باش
گویم چگونه صبر کنم، نا، نمی‌شود

 

یزد ـ ۱۳۹۶/۳/۱۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *