بر لب جو، سرو سر بر آسمان
دارد و پا در گل و آب روان
سرو من امّا به چشمانم بود
در دو جوی آب روز و شب عیان
گر به راهت گلعذاری سرو قد
بود و دیدی، سرو من باشد همان
بنگرش تا بعد دیدن ننگری
بر قد و بالا و روی این و آن
پای بند خانه و کاشانه نیست
این بود او را ز آزادی نشان
در در و دشت است و در گلزار و باغ
گرم سیر و گشت روزان و شبان
خاکسار و آبرومند است و نیست
باد کبرش در سر و آتش به جان
سرو بالائی که من کردم پسند
تخته سازد هر نگاری را دکان
نکته ها باشد (جلالی) در غزل
داند آن را نخبه گویی نکته دان
یزد ـ ۱۳۹۶/۳/۲۱
