جانان من ای کاش که از در به برآید
ناید اگر، این جان من از تن به در آید
تا آن که زِ دلداده اش احوال بپرسد
با خنده به لعل لب و با شور و شر آید
از لذّت دیدارش و از کثرت شادی
تا عرش کنم سیر، اگر بی خبر آید
گفتند سفر رفته به همراه عزیزی
خواهم که عزیز دل من از سفر آید
پیوسته شب و روز به بیداری و در خواب
تصویر رُخ ماه وشم در نظر آید
افسوس که در غیبت آن یار دل آزار
هر چند که فریاد زنم بی ثمر آید
فریاد به جایی نرسد، گر برسد هم
مانند صدائی ست که در گوش کر آید
دوران غم و غصّه و دوری و ملالت
تا نقد جوانی بود ای کاش سرآید
زین یار سفر رفته (جلالی) چو برم نام
در کام و زبان تالیِ شهد و شکر آید
یزد ـ ۱۳۹۶/۳/۲۴
