Menu

تردید

مردّدم که کنم صبر و جور یار کشم
و یا که رخت از این شهر و این دیار کشم

 

بر آن سرم که به، پا روی جهد در دل بحر
به صبر کشتی امّید را کنار کشم

 

به بوستان وصالش برای چیدن گل
غم فراق گلم را چو زخم خار کشم

 

به سان ما نی نقّای نیستم، امّا
به لوح سینه خود نقش آن نگار کشم

 

تمام همّت خود را به کار می گیرم
که بر صحیفه دل نقش ماندگار کشم

 

اگر نداشت (جلالی) میانه با ما یار
به حکم جبر خودم را از او کنار گذاشتم

 

یزد ـ ۱۳۹۶/۴/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *