شب گذشته می ناب با کباب زدم
رسیده بود برایم، شراب ناب زدم
در انتظار مهین صورتی بدم بیدار
ز فرط مالِش چشمم، لگد به خواب زدم
برای آن که نیابد رهی به چشمم خواب
به گونه سیلی و بر روی خویش آب زدم
گهی نشسته گهی ایستاده گاهی خم
به قامت و به قد خسته پیچ و تاب زدم
که ناگهان زِ در آمد نگار، مست و خراب
به اضطرار، خودم را به رختخواب زدم
برای آن که نبیند مرا که بیدارم
ملافه بر سر و بر رویِ خود حجاب زدم
چو با رقیب سحر کرده بود آن دلبر
به حال قهر به سیمای خود نقاب زدم
یکی دو بار شنیدم به نام خواند مرا
سکوت کردم و با آن ره جواب زدم
چو خواب رفت برفتم برون به حالت قهر
سحر (جلالی) و بر مرکبم رکاب زدم
یزد ـ ۱۳۹۶/۴/۱۲
