ای پشت به ما کرده زِ قهر، ای دمرو خواب
از پشت در آئینه نبینیم به جز قاب
برگرد و به ما، ماه شب چارده بنمای
تا ماه رخت دیده شود در شب مهتاب
در پیچ سر زلف پریشان تو شد دل
چون موی تو روزش سیه و در تب و در تاب
بگذار که بر لعل لبان تو گذاریم
لب را و ببوسیم و بنوشیم می ناب
شرط ادب و رسم زمان را به زمین نه
در بین دو تن دلشده ساقط شده آداب
این قهر تو گمراهی محض است مکن قهر
با صلح و صفا سوی دل دلشده ره یاب
باز است نه چون روی تو، آغوشِ (جلالی)
کن باز به ما، بند به روی دگران باب
ده بالای یزد ـ ۱۳۹۶/۴/۲۳
