مرا دو دیده زِ مستی بود خمار و خراب
نه هوشیار و نه باز درست و نی در خواب
به حال غرق شدن باشدم دو مردم چشم
به دیده ای که زِ اشک است غرق در سیلاب
به پیش چشم مجسّم بود زِ شرب مدام
مدام چهره محبوب در حضور و غیاب
گهی نشسته گهی خفته با دو دیدۀ باز
فتاده پیکر بی تاب باز در تب و تاب
به این امید دو چشمم بود همیشه به در
که دلبر آید و بر روی او گشایم باب
ولی دلم ندهد راه و مانده در تردید
چرا که عذر غیابش مرا نکرده مجاب
چه گویمت که به کامم زِ فرط نومیدی
یکی شده ست کنون طعم دوغ با دوشاب
زِ در گرفته (جلالی) دو دیده را اکنون
شده ست خیره به عکسی که باشد اندر قاب
یزد ـ ۱۳۹۶/۶/۲
