در دوره تظاهر رندان دین فروش
یک شب زدم پیاله و خون آمدم به جوش
بسرودم آنچه را که تو بینی در این غزل
خواهی بخوان و خواه نخوان، چشم از آن بپوش
یک عدّه سودجوی سیه بخت سینه چاک
احسنت گو شده ست و برآرد زِ دل خروش
خلقی کثیر نیز علی وار بُرده است
اندر نیام تیغ زبان و بود خموش
هر ژنده پوش پیش، کنون خز به بر شده ست
هر خز بپوش پیش کنون گشته ژنده پوش
گشتند خیل خانه به دوشان مقیم کاخ
و آن صاحبان کاخ شدی خانه شان به دوش
بندند چشم و گوشت و با جادوی زبان
سحرت کنند، باز نگهدار چشم و گوش
آخر زمان شده ست خدایا مگر که حال
دجّال برده است از این خلق عقل و هوش
دوران افتخار (جلالی) به سر رسید
در عصر انفعال خمش باش و باده نوش
یزد ـ ۱۳۵۶
