مرا چو نیست میسر که سر زنم به درت
سری به خانه ما زن، شوم فدای سرت
زِ گریه دیده من تر بود، بیا و ببین
نه از عرق، که بود خیس چشم مست ترت
مرا زِ سینه به عیّوق می رسد فریاد
خدا کند که رساند فلک به گوش کرت
خدا کند که شود باز، تا که باز آئی
به سوی من اگرت بسته اند بال و پرت
زِ قول و وعده که از پیش داده ای یادآر
به بایگانی سر یاد مانده است گرت
بیا به خانه من تا که ز آتش عشق
چو من بسوزی و بینم شرار و شور و شرت
به چند بیت (جلالی) هنوز بتوانی
زِ عشق نغمه سرائی و این بود هنرت
یزد ـ ۱۳۹۶/۶/۱۹
