هر چند از فساد و فسون دور و عاریم
مردم گمان برند به بی بند و باریم
در کار شعر باشم و گویند مردمان
این است یک نشانه زِ دیوانه واریم:
از تیغ تیز حسرت اطرافیان خویش
جاری ست خون رنج دل از زخم کاریم
(با مردم زمانه سلامی و والسّلام)
این است رسم و شیوه مادام و جاریم
وقتی مدام باده به جامم نمی رسد
مانند چشم یار اسیر خماریم
کافی ست هرچه کُحل بصر بود خاک یزد
حالی به فکر هجرت و از آن فراریم
زیرا به جز حسادت و غیبت ندیده ام
از مردمان و کس ننموده ست یاریم
کردم گلایه گرچه (جلالی) زِ مردمان
باشد مفاد آن سبب شرمساریم
یزد ـ ۱۳۹۶/۶/۲۲
