نیست چندیست در این شهر کسی دور و برم
تو بیا تا فکنی سایه لطفت به سرم
لطف کن زِ آمدنت زود خبردارم کن
دیر وقتی ست تو کم لطفی و من بی خبرم
دیده ام محو جمال تو شد از روز نخست
آفرین باد بر این دیده پایان نگرم
گاه در حجره، به در، گاه به راه است زِ بام
دیده و در پی دیدار تو زیر و زبرم
نامت از خامه به کاغذ چو نویسم بچکد
شهد برنامه که بیرون شده از نی، شِکرَم
چشم بر روی چو ماه تو گر افتد گویم
دیده روشن شده از دیدن قرص قمرم
بس که در سینه دلم می تپد از شوق وصال
خون دل می خورم و خم شده از غم کمرم
صبر تلخ است (جلالی) چه کنم گر نکنم
نیست از بخت بدم چاره و راه دگرم
یزد ـ ۱۳۹۶/۶/۲۳
